|
هیچ کی مثل تو منو باور نکرد
|
اینقدر از اینجا دور موندم که اولش نمی دونستم چی بگم و از کجا شروع کنم، بعد که شروع کردم دیدم تا صبح هم اگر بنشینم اینجا حرف برای نوشتن دارم، اما واقعا فرصتش رو ندارم، فقط یک خلاصه ای از شرح ماوقع این مدت می نویسم براتون:
اول از همه اینکه حالم خوبه البته نسبتاً.
دوم اینکه دقیقا اول اردیبهشت ماه بود، یک روز وارد اداره شدیم دیدیم بالای دستگاههای حضور و غیاب اعلامیه زدند که به دلیل تدابیر امنیتی تحت هیچ شرایطی سیستم های کامپیوترتون رو روشن نکنید، البته تا اطلاع ثانوی، خلاصه خوب همه بدشون نمی اومد که برای یک روز هم که شده کلا بیکار باشند، و خوب ما هم که اگر کامپیوتر نباشه واقعا بیکار هستیم و تمام کار روزانمون باید با کامپیوتر انجام بشه، بنابراین همه خوشحال و خندان و خلاصه یک اداره به چه عظمت تقریبا اون روز روی هوا بود، و اما بگم که قضیه کلا از چه قرار بوده: یک عدد انسان هکر که می گن وابسته به دشمن و این بلاد کفر بوده سرورهای اصلی وزارتخونمون رو هک کرده بوده و ما هم که شرکتهای تابعه و تحت مدیریت و نظارت بودیم باید تا پیدا شدن عوامل و علل این مسئله از وقوع هرگونه مشکل پیشگیری می کردیم بخاطر همین بوده که یک روز بیکار بودیم و روز بعد بهمون اجازه دادند که سیستم هامون رو روشن کنیم اما از اون روز به بعد دیگه اینترنت نداریم و انگار این مسئله بهانه ای شد برای آقایون بالادستی تا به کلی دسترسی ما رو به اینترنت قطع کنند، من هم که توی خونه فعلا امکان اتصال به اینترنت رو ندارم، و مجبورم که یه مدتی از اینترنت و اینجا فاصله بگیرم، هرچند خیلی این شرایط برام سخته، هرچند یک بخش بزرگی از زندگیم وابسته به این وبلاگ و به شما دوستان عزیزم بوده و هست اما خوب فعلا چاره ای ندارم. به یاد همتون هستم، و قول می دم که در اولین فرصت بیام و به همتون سر بزنم. همتون رو میبوسم.
لطفا فراموشم نکنید

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.
حسین پناهی
********************
پی نوشت: از تلخی این روزهای من...
مثل وقتهایی که هلاک میشوی برای تنها بودن، که بهت میچسبد تنهایی، که مثلا مجبور نیستی به خاطر خوش خوشان دیگران به آهنگ های مورد علاقه ات گوش نکنی، که مثلا کسی نباشد مسخرهات کند که مثل دیوانهها وقتی کلید میکنی روی یک آهنگ هی ری پلیش میکنی، یا مثلا بگوید این آهنگ خارجکیها چیست که گوش میکنی و کلا گند بزند به عشق و حالت، که تنها باشی، که فقط خودت باشی و صدای بلند آهنگهای سلکشن مورد علاقه ات بپیچد توی گوشت که دیگر هیچ صدایی را نشنوی، که هر آهنگی را دلت خواست ده بار گوش کنی، بعد با خودت بگویی ای بابا چقدر زود تمام شد، دلت نخواهد که اصلا زمان بگذرد، که باران هم ببارد، بعد همینطوری فقط لذت ببری، نفس بکشی، ولوم را ببری بالاتر...

****************
پی نوشت1: ببینم توی این دنیا چیزی لذت بخش تر از گوش دادن به موزیک و پرت شدن به خاطرات، رفتن به کنسرت خواننده مورد علاقه ات، ساعتها سرچ توی اینترنت برای دانلود یک آهنگ خاص، شاد شدن در حد انفجار و غصه خوردن و اشک ریختن در حد مرگ با موزیکهای مورد علاقه ات وجود دارد؟ تا الان پیش آمده که یک آهنگ از یک جایی خیلی اتفاقی پخش بشود و بعد شما را ببرد به یک خاطره دور یا نزدیک که اشک پر بشود در چشمهایتان مثلا؟ که یاد بوی کیش بیفتید حتی، یا به یاد فلان رستوران بیفتید؟ یا یادتان بیاید وقتی داشتید با فلان دوستتان درد و دل می کردید فلان آهنگ هم داشته پخش میشده بعد هی یاد درد و دلهایتان و دوستتان بیفتید و دوباره بغض کنید حتی، بعد تا الان شده یک آهنگ را گوش کنید که هی قلبتان بلرزد که هی قورت بدهید بغضتان را که هی دیوانه بشوید؟ یادتن بیفتد آن آهنگ را نه به خاطر خواننده اش، نه به خاطر ترانهاش، نه به خاطر آهنگش بلکه به خاطر اینکه یک نفر که برایتان عزیز بوده خیلی آن آهنگ را دوست داشته دوست میدارید، بعد همهاش به یاد آن یک نفر گوش بدهید؟
پی نوشت 2: اصلن هرکسی گفته موسیقی حرام است خر است، اوهوم.
پی نوشت 3: امکان دارد اینجانب همین امشب سوسک بشوم.
*****************
دانلود کنید:
و این داستان همچنان ادامه دارد...
من با تو آرومم
وقتی دستامو می گیری
وقتی حالمو میپرسی
حتی وقتی ازم سیری
حتی وقتی که دلگیری
*از اینجا دانلود کنید...
این دو روز از بس که اوضاع عصبی و روحی من به هم ریخته بود بهار همه اش میخواست روحیهام را عوض کند، روز دوشنبه ساعت 4 زدیم بیرون از اداره و رفتیم توی خیابانها و مغازه ها را دید زدیم و بعد هم به خودمان آمدیم دیدیم داریم همینطوری خرید می کنیم، آل استار سفید خریدیم برای خودمان و کلی هم عشق کردیم باهاش، بعدش هم یک جفت کفش مشکی از چرم مشهد خریدیم برای اداره، اما همه اش داریم این آلاستارها را میپوشیم به جای آن مشکیها، همین روزهاست که بیایند گوشمان را بپیچانند حسابی، اما خوب بی خیال، بعد تاپ هم خریدیم، من سفیدش را و بهار بنفشش را خرید، بعد بگذارید ببینم دیگر چه خریدیم؟ آهان من یک عدد شال صورتی جیغ خریدم از اینهایی که روح آدم را شاد میکنند و یک عدد نوک مدادیش را هم برای مامان خریدم بهار هم از همان ها سفیدش را برداشت، هوممم آهان بهار یک عدد شلوار adidas هم خرید و بعدش هم سوار تاکسی شدیم کلی توی راه غیبت کردیم و خندیدیم و خوب واقعا برای چندساعتی روحیه من عوض شد و بعد هم رسیدیم آریاشهر و از هم جدا شدیم و رفتم خانه، دیروز هم نهار با بهار و چندتا از بچه های شرکت رفتیم رستوران ایتالیایی که به تازگی نزدیک اداره باز شده است، واقعا خوش گذشت، غذاهایش درحد معمولی بودند اما محیطش جالب بود و اینکه به غیر از ما آن ساعت ظهر هیچ مشتری دیگری نداشت و رستوران کلا در اختیار ما بود، بعد دیدید آدم که هی خوش میگذراند باز هم احساس می کند کمش است؟ ما هم همینطوری بودیم، برای همین هم دوباره ساعت 4 از اداره زدیم بیرون، رفتیم سمت فلسطین، ماشین را توی یکی از کوچه های فرعی پارک کردیم و تا سینما آفریقا دویدیم که به سانس مورد نظرمون برسیم، خیلی وقت بود سینما به آن شلوغی ندیده بودم، طوری که حتی برای خرید بلیط توی صف ایستادیم، اوهوم، رفتیم فیلم گشت ارشاد را دیدیم و یک دنیا منفجر شدیم از خنده، و البته این فیلم در اوج کمدی بودنش بی نهایت هم تلخ است اما واقعا پیشنهاد میکنم البته اگر ندیدید، خلاصه بعد از سینما آمدیم بیرون و برگشتیم سمت آریاشهر، بهار پیاده شد و رفت و من هم برگشتم خانه، دیشب خیلی زودتر از شبهای قبل خوابم برد و خیلی راحتتر و به همین خاطر هم امروز صبح خیلی فرش تر از خواب بیدار شدم، میدانید یکجورهایی خوب است آدم سلف تراپی را یاد بگیرد و این مسئله را ملکه ذهنش کند که توی اوج ناراحتی ها این تنها خود اوست که می تواند و باید به خودش کمک کند...

مثل آن لحظهای که تمام غصههای دنیا یکباره روی سرتان فرود میآید، که فکر میکنید بدبخترین هم که نباشید یکی از بدبختها هستید، که پر میشوید از بغض و فریادهایی که توی سینه خفه میشوند، که دلتان میخواهد برای تغییر دادن وضعیت موجود کاری انجام دهید اما متوجه می شوید ناتوانتر از آنی هستید که کاری از دستتان بربیاید، درست مثل همان لحظهها هستم الان، پر از بغض و کینه، پر از حس انتقام برای خاطر زندگی که میشد جور دیگری باشد، که میشد الان این احساسات با من نباشند، که همه این سالها با دلهره و تردید نگذرند، که من هم می توانستم احساس کنم در زندگی پشتم زمین نخواهد خورد، که تکیهگاهی دارم، دور و برم را نگاه میکنم و میبینم هیچ کسی نیست که تاوان این سالها را پس دهد، تاوان این سالهای گذشته غیرقابل بازگشت که تنها آینده ای نامعلوم و پر از تردید برای من به ارمغان داشتند، اما دیگر به خودم قبولاندم که این نیز بگذرد، مثل همه بغضهایی که گذشت، مثل همه مشکلاتی که پشت سر گذاشتی، you and i گوش میکنم و یک احساس آرامش دوست داشتنی و دلگیر به من دست میدهد و به خودم میگویم Give me strength So I can stand beside you و دوباره لبخند برمیگردد روی لبهایم، امیدوار میشوم، از خودم قدرت میگیرم و اما آن بغض و آن احساسات لعنتی همچنان با من هستند...
**************
پی نوشت: دعا کنید...

شب گذشته را با تماشای فیلم The PIANIST شاهکار کارگردان لهستانی-فرانسوی Roman Polanski گذارندم، دو ساعتی را که فیلم می دیدم از دنیای خودم خارج شده بودم و یک جایی کنار ولدی اشپیلمن جای گرفته بودم،

کنار او تک تک روزهای جنگ جهانی دوم را به چشم دیده بودم، ترسیده بودم و با او مخفی شده بودم بین دیوارها و بین ویرانه های لهستان، با او آواره شده بودم و متنفر شده بودم از تمام آلمانی ها، از سیاست مدارها، از جنگ، از آدمها، از نژاد پرستها، از لابه لای اجساد هم وطنانم رد شده بودم، بارها از فرط گرسنگی تا مرز مرگ پیش رفته بودم حتی، و با او مقاومت کرده بودم و زنده مانده بودم و به عشق دوباره نواختن پیانو روزها را گذرانده بودم و فیلم که داشت به پایان می رسید یک آن به خودم آمده و دیده بودم که میان هقهقهایم غرق شده ام، مامانم ترسیده بود داشت همینطوری با تعجب به من نگاه می کرد حتی، بعد توی روزشمارم چند صفحه راجع به این فیلم نوشته بودم و با خودم تصمیم گرفته بودم بیایم یک خلاصه ای هم اینجا بنویسم، اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم، چشم که باز کردم هنوز کنار پیانیست بودم، هنوز از دنیای او کنده نشده بودم، و متوجه شده بودم که این احساسی نیست که من بتوانم به شما تزریقش کنم، خودتان بهتر است لمسش کنید...

روز پنج شنبه قرارگذاشته بودیم برویم منزل فریبا دیدن رادین کوچولو، البته من و بهار قبلا رادین را دیده بودیم اما خوب اینبار فرق می کرد، صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم اول به بهار زنگ زدم تا او را هم از خواب بیدار کنم اما خوب همانطوری که منتظر بودم بیدار نشد، رفتم حمام و وقتی بیرون آمدم دوباره با بهار تماس گرفتم، اینبار با یک حالت خواب آلود و یک صدای کش داری که از ته چاه بیرون میآمد جوابم را داد، خلاصه بیدارش کردم و هولش دادم سمت حمام، خودم هم آماده شدم و ساعت 10:20 از خانه بیرون زدم، قرار بود من بروم دنبال بهار، نزدیک ساعت 11 بود که رسیدم جلوی در خانشان، رفتم بالا، یک مقداری صحبت کردیم و لاک زدیم و بعد هم راه افتادیم، 10 دقیقه بعد رسیده بودیم، فریبا و رادین آمدند به استقبالمان، یک پسر بی نهایت شیرینی است این رادین، اصلا آنقدر چهره اش و حالتهایش پسرانه است که آدم دوست دارم بمیرد برایش، همهاش هم میخندد و یک آرامش خاصی دارد این بچه، خلاصه یک مقداری جیغ جیغ کردیم و حرف زدیم و بعد هم قرار بود من بروم برایشان ماکارونی درست کنم، اما فریبا خودش دست بکار شده بود و تقریبا 80 درصد کار را انجام داده بود، من فقط از مرحله آبکش کردن به بعد رو انجام دادم، بعد هم نشستیم بستنی خوردیم و رفتیم اتاق رادین را دیدیم، ساعت یک بود که مریم و رعنا هم آمده بودند، خلاصه یک ساعتی هم دورهم نشستیم و بعد بساط نهار را آماده کردیم، فریبا اسنک هم درست کرده بود و سالاد و ژله هم داشتیم، پروشات هم از در که آمده بود اول مثل همیشه خجالت کشیده بود و پشت مادرش قایم شده بود اما بعدش کم کم یخهایش آب شده بود، من برای اینکه یک وقتی به رادین و توجهی که ما به دلیل نوزاد بودنش به او می کنیم حسودی نکند و غصه نخورد یک عروسک بامزه برایش آورده بودم و وقتی عروسک را بهش دادم خیلی خوشحال شد و تا آخر روز هم از بغلش جدایش نکرد، رعنا فیلم عقدش را هم آورده بود که ما تا آن موقع ندیده بودیم، بعد از نهار هم مراسم هدیه دادن داشتیم، اول ما هدیه رادین کوچولو را که یک کارت هدیه بود دادیم و من هم که از قبل از به دنیا آمدنش یک لباس خیلی بامزه برایش خریده بودم، بعدش هم بچه ها هدیه تولد من و بهار را دادند، امسال پول دادند بهمان، بهار هم که قرار بود با یکی از دوستانش بروند بیرون زودتر از بقیه آماده شد و با ما خداحافظی کرد و ما هم نیم ساعت بعد رفته بودیم خانههایمان. آن روز خیلی به من خوش گذشته بود، اما با خودم که فکر میکردم خندهام میگرفت از دایره دوستانم و دورهمیهایمان که یا به مناسبت ازدواج یکیشان و یا به مناسبت زایمان آن یکیست
*******************
پی نوشت: تا الان یک عالمه پول کادو گرفتم برای تولدم، مامانم هم دزدگیر ماشین هدیه داد بهم
ولی یکی از هدیه ها را از همه بیشتر دوست دارم که یک عطر خنک و ملایم تابستانیست
امروز بیست و سومین بهار زنگیم گذشت
یک عالمه اس ام اس و تماس تبریک داشتم ولی هنوز هیچ هدیه ای دریافت نکردم، اما خوب همین که همه زنگ می زنند یا پیغام میفرستند خودش بزرگترین هدیه است و این نشان میدهد که من برای یک عالمه آدم توی این دنیا اینقدری اهمیت دارم که روز تولدم را فراموش نکردند.
××××××××××
راستی عکس خودم را گذاشتم به جای آن دخترک سیب سرخ به دست از بس که حسودیم میشد بهش
این پست هم تقدیم میکنم به مهفا، خواستم بدونی که سر قولم هستم
کتابهام:
اول فروردین، تقریبا نزدیک ساعت 11:00 شب بود که برگشتیم خانه، توی راه که بودیم من دائما داشتم به این فکر میکردم که یک عدد بلیط 5 نفره تئاتر کمدی داشتم یک زمانی که لای یکی از کتابهایم گذاشته بودمش تا یک روزی به سراغش بروم، به محض اینکه رسیدم خانه یک راست رفتم به سراغ کتابخانه و کتابهایش را زیر و رو کردم، یک دفعه چشمم خورد به یک سالنامه قرمز رنگ زهوار در رفته و قدیمی، دستم را بردم طرفش، بیرون کشیدمش از بین کتابها، خیلی کهنه و ازبین رفته بود، اما با دیدنش اشک در چشمانم جمع شد، یادم رفت دنبال چه میگشتم و برای چه به سراغ کتابخانه آمده بودم، ناخودآگاه به یاد سالهای نوجوانیام افتادم، آن موقعها که جو فوتبال و بازیکنان قرمز و آبی من را گرفته بود، آن زمانی که بزگترین عشقم دنبال کردم بازیهای لیگ برتر و مقدماتی جام جهانی بود، آن زمانی که 12 سالم بود، یک دختر بچه پر ذوق و شوق که البته این خصلتش بیشتر پسرانه بود، به اینکه 10 سال پیش روز 12 فروردین با دیدن این سالنامه از خود بی خود شدم و تصاحب آن شد یکی از بزرگترین آرزوهای زندگی ام، با پولهای عیدیام و با کلی شور و حال و ذوق و شوق این سالنامه را خریده بودم، و از همان دوران بود که تصمیم گرفتم تا روزمرگیهایم را بنویسم، به اینکه چقدر آن روزها غرق میشدم در مطالب آن سالنامه، حتی یادم آمد که چه پرسپولیسی دو آتشه ای بودم و چه تعصبات خندهداری داشتم روی تیمم، که وقتی موقع بازیهای لیگ برتر مهمان میآمد خانمان چقدر عصبانی میشدم که نمیتوانم با خیال راحت به تماشای بازی موردعلاقهام بنشینم، سالنامه را دوباره بعد از 10 سال ورق زدم، سال 1381، شروع به خواندن کردم، شروع به ورق زدن خاطرات کهنهای که لای برگ برگ آن سالنامه پنهان شده بودند کردم، باورم نمیشد، از آدمهایی نوشته بودم که هرکدام الان سرنوشتهای جورواجوری پیدا کردهاند، از دوست صمیمیام شهلا، که البته با هم نسبت فامیلی داشتیم و آن موقعها مثل یک روح بودیم در دو بدن نوشته بودم، و یادم آمده بود که آن روزها هردویمان دخترکانی بودیم پر از شور زندگی، و به این فکر کرده بودم که چه از بعد از آن سرنوشت شهلا زیر و رو شد، درسش را یکباره و در عین ناباوری رها کرد، ازدواج کرد و الان سالی یکبار هم به زور پیش میآید که همدیگر را ببینیم، از دوستان خانوادگیمان نوشته بودم، از فرزانه و دخترش الناز که نزدیک 15 سال با هم دوست صمیمی بودیم و ارتباط خانوادگی داشتیم، از رفت و آمدهایمان نوشته بودم، از خوش بودنهایمان کنار یکدیگر، به این صفحات که رسیده بودم دیگر کنترل اشکهایم را از دست داده بودم، یادم افتاده بود که سال قبل چه ناباورانه خبر فوت فرزانه و الناز را به خانه بردم، به اینکه هنوز باور ندارم این اتفاق تلخ را، از خانه پدربزرگم نوشته بودم، خانهای که هنوز فروخته نشده بود، از جایی که تمام کودکیهایم را آنجا گذرانده بودم، به جایی که مادرم قشنگترین سالهای زندگیاش را در آن سپری کرده بود و البته تلخترینشان را هم، از خانوادههایی نوشته بودم که امروز پیوندشان گسسته شده است، از جشن تولدها و عروسیها و خلاصه خاطراتی برایم زنده شدند که تقریبا فراموش شده بودند اما با خواندن روز به روزشان مثل صحنههای فیلم سینمایی از پرده چشمانم رد شدند و لذت میبدم از اینکه آن دخترک 13 ساله چه قدر خوب توانسته آن خاطرات را توصیف کند، طوری که ثانیه ثانیه آن روزها را به یادم بیاورند، با جزئیات و دقیقا با همان احساسات. خلاصه آن شب تا نیمههای شب هیچکس نه فیلم تماشا کرد و نه حرفی زد، همه خانواده سکوت کرده بودند و من خاطرات آن سالها را برایشان میخواندم، خاطراتی که با ذهن و قلم یک دختر 13-12 ساله نوشته شده بودند، خاطراتی از دریچه چشمان آن دخترک که در آن سالها زندگی برایش تیره بود اما چقدر امیدوار بود، من میخواندم و مامان و بابا و نگین گاهی قه قهشان میرفت آسمان و گاهی اشک در چشمانشان حلقه میزد، آن شب بود که فهمیدم نوشتن خاطرات روزمره چقدر کار مهمی است، چقدر برای 10 سال بعد آدمها ضروری است و چقدر خواندن خاطرات 10 سال قبل میتواند لذت بخش باشد، به همین خاطر بود که بلند شدم و دوباره رفتم به سراغ کتابخانه و یک سالنامه نو برداشتم، تصمیم گرفتم امسال هم خاطراتم را روز به روز بنویسم، اینبار از دریچه چشم دخترکی که تا چند روز دیگر 23 سالش تمام میشود، که دیگر برایش مهم نیست قهرمان لیگ برتر کدام تیم است، که دیگر به هیچ کجایش هم حساب نمیکند قرمز و آبی را و اصلا فوتبال برایش بی معنیترین مسئله دنیا میباشد، که دیگر دغدغههایش بزرگتر شدهاند که دیگر دغدغههایش به اندازه 23 سال زندگیاند، میخواهم بنویسم نه برای امروز و فردا، میخواهم بنویسم برای اینکه اگر 10 سال دیگر روز اول فروردین هنوز توانایی دیدن طلوع خورشید و شنیدن توپ تحویل سال را داشتم، بروم به سراغ کتابخانه و از بین کتابها چشمم بیفتد به سالنامه کهنه و زهوار در رفته ای که دوباره من را غرق کند و سینهام را بلرزاند، که به من بفهماند زندگی عجب اتفاق غریبی است...
×××××××××××××××××
پی نوشت1: بعدا میآیم و برای این پست عکس میگذرام.
پی نوشت 2: به زودی میآیم با یک پست مخصوص مهفای عزیزم که من را به یک بازی وبلاگی جالب دعوت کرده بود، و ازش معذرت میخوام که اینقدر دیر شروع به بازی کردم.