ت مثل تردید، ع مثل عشق...

مدت کوتاهی مانده بود به مراسم خاستگاری و نامزدیش با مردی که سالها بود با هم ارتباط داشتند و همدیگر را دوست داشتند، در تکاپو بود برای خرید لباس و کارهای مربوط به این دوران، اما یک مأموریت اداری با او کاری کرد که دچار تردید شد، تردید درمورد مردی که می خواست با او ازدواج کند، یک دیدار تازه با یک فرد جدید، یک احساس تازه که به قول خودش تا الان تجربه نکرده بود، از آن احساساتی که انسان در طول زندگی اش فقط می‌تواند نسبت به یک نفر داشته باشد، از آن احساساتی که من خوب درکش می کنم، که من خوب تجربه اش کردم...

/ 0 نظر / 23 بازدید